الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

532

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

محمد بن طلحه گفتند : مختار از سليمان بر شما سخت‌تر است سليمان رفت با دشمن شما كارزار كند و مختار مىخواهد در شهر شما و بر شما برجهد او را بگيريد و به زندان كنيد تا كار مردم راست گردد . ناگهان آمدند و گرد او را گرفتند چون مختار آنها را بديد گفت : شما را چه مىشود به خدا قسم « بعد ما ظفرت اكفّكم » دست شما از آنچه خيال بسته‌ايد كوتاه است و بدان نتوانيد رسيد . ابراهيم بن محمد بن طلحه با عبد اللّه گفت : بازوى او را ببند و پاى برهنه و پياده او را ببر . عبد اللّه گفت : با كسى كه دشمنى با ما نموده است اين كار نكنم و ما او را به گمان گرفته‌ايم . ابراهيم بن محمد با عبد اللّه گفت : اين آشيانهء تو نيست بيرون رو و پا از اندازهء گليم فراتر مكش . مترجم گويد : ابراهيم خود از قريش بود و خلافت را براى مختار ثقفى شايسته نمىدانست اما عبد اللّه از قريش نبود كينهء سخت نداشت . باز ابراهيم گفت : اى پسر ابى عبيد اين كارها كه از تو نقل مىكنند چيست ؟ مختار گفت : هر چه مىگوييد باطل است پناه مىبرم به خدا از اينكه مانند پدر وجدت خيانت كنم آنگاه او را به زندان بردند بىبند . ( 1 ) گروهى گويند : بر او بند نهادند و در زندان ميگفت : قسم به پروردگار درياها و درختان و دشت و بيابانها و فرشتگان نيكوكردار و بندگان برگزيده كه همهء ستمگران را به نيزه و تيغهاى هندى برّان بكشم با گروه انصار كه نه بىخرد و بد دل باشند و نه خودخواه و شرير ( چون گروهى اهل ورع در دين تعصّب داشتند اما فريب مىخوردند و گروهى ديگر زيرك بودند اما نظم دنياى خود مىخواستند و خودخواه و شرير بودند و مختار هر دو دسته را مغضوب داشت ) تا عمود دين را برپا دارم و اين شكاف كه در اسلام پديد آمده است به هم پيوندم و سينهء مؤمنان را شفا دهم و خون پيغمبران را خواهم ؟ از زوال دنيا باك ندارم و از مرگ نهراسم . ( 2 ) و هم در داستان خروج مختار گويند : هنگامى كه نزد ابن زبير بود با او گفت : من قومى را مىشناسم كه اگر مردى دانا و خردمند و با تدبير باشد و بداند چه كند لشكرى براى تو از ايشان بيرون آرد كه با اهل شام به يارى آنها پيكار توانى كرد . ابن زبير پرسيد : آنها كيانند ؟ گفت : شيعه على عليه السّلام در كوفه . گفت : تو آن مرد باش و او را به كوفه فرستاد او به كوفه آمد و در ناحيتى نشست بر حسين عليه السّلام مىگريست و مصيبت او را ياد مىكرد و مردم او را ديدند و دوست خود گرفتند و او را به ميان شهر كوفه بردند و بسيار گرد او بگرفتند تا كارش نيرو گرفت و بر ابن مطيع خروج كرد .